
خرابه،جایی است بی سقف و حصار، در کنار کاخ یزید. نه در مقابل سرمای شب،حفاظی دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت یوز روز،سرپناهی.
چهره هایی که آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده، باید در هجوم سرمای شب بسوزند و در تابش مستقیم آفتاب ظهر پوست بیندازند.انگار که لطیف ترین گل های گلخانه ای را، به کویری ترین نقطه ی جهان،تبعید کرده باشند.
...
خرابه تا نیمه های شب،نه خرابه ای در کنار کاخ یزید که عزاخانه ای است درسوگ حسین(ع) و برادران و فرزندانش.
بچه ها با گریه به خواب می روند و زینب(س)مهیای نماز شب می شود.
اما هنوز قامت نشسته ی خود را نبسته که صدای دختر سه ساله ی حسین به گریه بلند می شود.گریه ای نه مثل همیشه.گریه ای وحشت زده،گریه ی کسی که تازه داغ دیده.دیگران به سراغش می روند و در آغوشش می گیرند اما رقیه(س) آرام نمی گیرد.
پیش ازاین هم رقیه (س)هرگز آرام نبوده است.از خود کربلا تا همین خرابه. لحظه ای نبوده که آرام گرفته باشد،لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه نخوانده باشد.
انگار که داغ او برغم سن و سالش،از همه بزرگتر بوده است.
...
انگار نه خرابه، که شهر شام رابر سرش گذاشته این دختر سه ساله. فقط خودش که گریه نمی کند، با مویه های کودکانه اش،همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند می کند.
زینب(س) کودک را در آغوش می گیرد:
- رقیه جان!دخترم به من بگو چه شده عزیز دلم!بگو که در خواب چه دیده ای!
رقیه(س) از شدت گریه به سکسکه افتاده است،بریده بریده می گوید:
- «بابا،سر بابا را در خواب دیدم که در طشت بود ویزید بر لب و دندان و صورت او چوب می زد. بابا خودش به من گفت که بیا»
یزید که می شنود؛دختر حسین (ع) به دنبال سر پدر می گردد،دستور می دهد که سر را به خرابه بیاورند.
ورودسر بریده ی امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است. رقیه(س) خود را روی سر می اندازد و مثل مرغ پرکنده پیچ و تاب می خورد.
می نشیند،برمی خیزد،دور سر می چرخد،بر سر وصورت و دهان خود می کوبد،ضجه می زند، مویه می کند،شکوه می کند،تسلی می طلبد وخرابه را وجان همه خراباتیان را به آتش می کشد.
بابا! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟
بابا! چه کسی رگهای تو را بریده است؟
بابا! چه کسی مرا در این کوچکی یتیم کرده است؟
...
بابا! شب ها وقت خواب،چه کسی برایم قرآن بخواند؟چه کسی با دست هایش مو هایم را شانه کند؟...چه کسی دلم را آرام کند؟
کاش مرده بودم بابا! کاش فدای تو می شدم بابا!...
مگر نگفتند به سفر می روی بابا؟این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟ این چه سفری بود که تو را ازمن گرفت؟
بابای شجاع من! چه کسی جرات کرد بر سینه تو بنشیند؟...
تو کجا بودی بابا وقتی ما را برشتر بی جهاز نشاندند؟
تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟
تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام را کتک می زدند؟
تو کجا بودی بابا وقتی مردم به ما می خندیدند؟
تو کجا بودی بابا وقتی ما همه تو را صدا می زدیم؟
جان من فدای تو باد بابا که مظلوم ترین بابای عالمی.
بابا! من این را می فهمم که تو فقط بابای من نیستی،بابای همه جهانی.
من این ها را می فهمم که تو بابای همه کودکان جهانی و همه دنیا به تو نیازمند است.
اما الان من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه، فرزند تو ام، دختر تو ام،دردانه تو ام.
همه ممکن است بدون تو هم زندگی کنند ولی من بی تو می میرم.من از همه عالم به تو محتاج ترم. بی آب هم اگر بتوانم زندگی کنم بی تو نمی توانم.
تو نفس منی بابا!تو روح وجان منی بابا!
بی روح ،بی نفس،بی جان،چه کسی تا به حال زنده مانده است؟!
بابا! بیا ومرا با خود ببر.
...
زینب(س) به استیصال می رسد.
چه کسی می گوید که این رقیه بچه است؟فهم همه بزرگان را با خود حمل می کند.چه کسی می گوید این دختر سه ساله است؟عاطفه همه زنان را با خود حمل می کند.چه کسی می گوید کودک است؟زانوان بزرگترین عارفان جهانرا با ادراک خود می لرزاند.
دیگر صدای رقیه(س) شنیده نمی شود.انگار رقیه(س) آرام گرفت!
دل زینب(س) به ناگاه فرو می ریزد و صدای حسین(ع) در گوش جانش می پیچد:
«بیا! بیا دخترم! که سخت چشم انتظار تو بودم.»
...
درد و داغ رقیه(س)تمام شد وبا سکوتش انگار خرابه آرامش گرفت.
اما اکنون صیحه ناگهان زینب(س) است که سینه آسمان را می شکافد. انگار مصیبت او تازه آغاز شده است.
همه کربلا و کوفه وشام،یک طرف ، و این خرابه یک طرف.
(برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب با اندکی تغییر)